مندي رجال المع. بشير عمري: سباق الرئاسة الجزائري الشتوي بين تيار وتيار

دعوت اوزون حسن از جامى براى توقف او در تبريز هم مقبول نيفتاد و به جانب خراسان عزيمت کرد و بعد از بازگشت به هرات باقى عمر را مصروف امور ادبى و ادامه روابط نزديک و محترمانه خود با دربار سلطان حسين بايقرا و رجال بزرگ معاصر خود کرد
با اصرار زیاد دوستان، جامی به منزل خود بازگشت و بعد از برگشتن بیماریش آشکار شد ويژگى مهم شعر جامى منتخب بودن الفاظ و استحکام عبارات آنها است

بشير عمري: سباق الرئاسة الجزائري الشتوي بين تيار وتيار

باعتبار الظرف الذي تمر به الجزائر وهي تعمل عن طريق حراكها للخروج من بوتقة الظل الذي أهاله ستار الفساد عليها، تعمل جاهدة لكي تؤسس لمنطق الدولة الذي تخلف كثيرا عن حضوره وخصوصا بعد الإنسداد السياسي في التسعينيات والإنقلاب على الإرادة الشعبية، وكما بيّن المقال او فهمت منه، ما زلنا إلى اليوم نعيش إربكات المشهد السيلسي كنتيجة حتمية للأبوية التي فرضها النظام وشكل لها منظومة أدت إلى تأثيث المشهد السياسي بالعزوف لأنّ المواطن كان ومازال برى بأنّ العبث هو ما يسيّر الواقع السياسي في الجزائر، وبالتالي وقع الانفصال اليوم بين فصيلين مجتمعيين يؤيدان الحراك من حيث كونه انتفاضة شعبية ضد واقع فاسد، لكنهما بعد تحديد النظام للموعد الانتخابي بدا وكأن فصيل يحاول أن يجد المبرّرات المنطقية لحلحلة الوضع الراكد من بدء الحراك، ولعل الفصيل الآخر الذي مازلا متشيثا بالمطالب الراديكالية المنادية بالتغيير الجذري قبل الجلوس على أية تفاهمات يمكن أن تفضي إلى حل سريع وناجع للأزمة السياسية.

29
صباح : چهره هاي ماند گاردريک فصل تاريخ
حافظ شیرازی اگـر آن تـرک شیرازی بـه دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بـخارا را صائب تبریزی اگـــر آن تـــرک شـیرازی بـــه دست آرد دل مـــــا را بــه خــال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نــه چـون حـافظ کـه می بخشد سمرقند و بـخارا را شهریار تبریزی اگـــــر آن تــــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مــــا را بـــه خـــال هـنـدویـش بخـشم تــمــام روح و اجـــزا را هــر آنکس چـیز می بخشد بـه سـان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را سـر و دسـت و تـن و پــا را به خــاک گور می بخشند نـــه بـــر آن تـــرک شـیرازی کـــه بــرده جـمله دلها را رند تبریزی اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟ نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را پاسخ گفتن بی نشانه مناظره ی رند تبریزی را عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را بدور از قیل و این غوغا ، سر خود بی نشان بالا دعا کردم یکایک را ، تو هم انّا فتحنا را شنيدستم که مجنون جگر خون چو زد زين دار فانی خيمه بيرون دم آخر کشيد از سينه فرياد زمين بوسيد و ليلی گفت و جان داد هواداران ز مژگان خون فشاندند کفن کردند و در خاکش نهادند شب قبر از برای پرسش دين ملائک آمدند او را به بالين بکف هر يک عمود آتشينی که ربت کيست؟ دين تو چه دينی؟ دلی جويای ليلی از چپ و راست چو بانگ قُم به اِذنُ الله برخاست چو پرسيدند مَن رَبُک ز آغاز بجز ليلی نيامد از وی آواز بگفتا کيست ربَّت؟ گفت ليلی که جانم در ره جانش طفيلی بگفتندش به دينت بود ميلی؟ بگفتا آری آری عشق ليلی بگفتندش بگو از قبلة خويش بگفت ابروی آن يار وفا کيش بگفتند از کتاب خود بگو باز بگفتا نامه ی آن يار طنّاز بگفتندش رسولت کيست؟ ناچار بگفت آن کس که پيغام آرد از يار بگفتند از امام خويش می گوی بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی بگفتند از طريق اعتقادت بگو از عدل و توحيد و معادت بگفتا هست در توحيد اين راز که ليلی را به خوبی نيست انباز بود عدل آنکه دارم جرم بسيار از آن هستم به هجرانش گرفتار بخنده آمدند آن دو فرشته عمود آتشين در کف گرفته ندا آمد که دست از وی بداريد به ليلی در بهشتش وا گذاريد که او را نشئه ای از جانب ماست که من خود ليلی و او عاشق ماست شنيدم گفت مجنون دل افگار ملائک را سپس فرمود آن يار تو پنداری که من ليلی پرستم من آن ليلای ليلی می پرستم کسی را کو به جان، عشق آتش افروخت وفاداری ز مجنون بايد آموخت
زیباترین اشعار
الجزائر 1
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست، كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما
شما ازراه كلمات پي خواهيد برد آنچه را همواره در فكرتان بر آن واقف بوديد یک بار وقتیه که در بندر گان در بلژیک دانشجو بوده

مدونه John Cena (الأشاوس): 2014

.

23
مدونه John Cena (الأشاوس): 2014
تجميع برودكاست مضحكه
را در شرح اين آزردگى سرود
تجميع برودكاست مضحكه
را در شرح این آزردگى سرود